باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

قصه خواب

1392/2/12 23:00
نویسنده : میم
421 بازدید
اشتراک گذاری

دلم میخواد بخوابم ولی نمیشه کاری هست که باید تا صبح تمامش کنم اما یکی هست که منتظر ، منتظر مادرش که کارهاشو ول کنه و کنارش باشه تا خوابش ببره دستشو تو یقه ش کنه تا آروم بشه با هزار بدبختی راضی میشه که شب به خیر بگه و بره تو اتاقش تا آنا (مادر من که این روزها مسئولیت ها بد جوری خسته ش میکنه )براش قصه ی همیشگی نیم وجبی رو بگه که آنا وسط قصه خوابش ببره و باران بیدارش کنه که آنا چرا خوابت برد .

پی نوشت ها : با اینکه شبها یه طوری راضی میشی که تو اتاق مشترک خودت و آنا بخوابی ولی صبحها خیلی زود بیدار میشی و میای تو تخت ما میخوابی و از در آغوش همدیگه خوابیدنمون لذت میبریم

* شبها موقع شب بخیر گفتن برام آرزوهای طلایی می کنی که خوابهای خوب ببینم که از نظر شما یعنی خواب قلب و گاهی خواب ستاره دیدن

* شبهایی که من پیشت هستم تا خوابت ببره صبح زود بیدار نمیشی و به اتاق ما مراجعت نمیکنی

* این پست به گذشته ارسال شده    

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

باران زندگی
14 اردیبهشت 92 11:30
عجب قصه ای شده این قصه خواب بارانی

------------------

یه قصه تازه:

------------------

خورشيد

هر روز

ديرتر از پدرم بيدار مي شود

اما

زودتر از او به خانه بر مي گردد

-----------

لطفاً پولهایتان را جمع کنید

روز پدر نزدیک است



درسته دوره ی گرونیه ولی با 10 تومنم میشه یه جوراب خرید نیاز به پول جمع کردن نیست (همون آیکون نیشخند)

نوشين مامان آريا
14 اردیبهشت 92 12:47
مانلي جان واقعا هيچ چيز به اندازه اي كه بچه ها ما رو در آغوش ميكشن لذت بخش تر نيست
نسرین
15 اردیبهشت 92 8:17
بعضی وقتها باید نیم ساعتی اضافه بیدار موند ولی کودک رو منتظر نذاشت


نسرین جون پستمو خوب نخوندین اون شب کاری داشتم که باید تا صبح بیدار میموندم و آماده ش میکردم
سولماز ( مامان باران )
15 اردیبهشت 92 14:52
عجب قصه ای دارین ... ان شالله همیشه از کنار هم بودن لذت ببرین.
mamanebaran
16 اردیبهشت 92 14:38
عزیزم اینا قشنگترین لحظه های یه مادره , منم عاشق اینم که بارانم بغلمممم کنه با هم بخوابیممممم , قربونش برم که قصه نیم وجبی رو دوست داره , فدای آنا گفتنت
عاشق باران
26 اردیبهشت 92 0:16
خیلی قشنگ بود که خوابای خوب براش یعنی خواب قلب و ستاره
سوده
1 خرداد 92 3:14
دلم هوایی شد واسه خوابیدن بغل مامان بزرگم . اونموقع که بزرگتریم غصه ام نصفه موندن قصه مامان بزرگم بود و به خواب رفتنش این روزها خیلی توانش کم شده و من حسابی ناراحتم واسش